دوستان شرمنده...
سلام دوستان شرمنده که من اپ نمی کنم ...چون من دارم رو یه وبلاگ جدید کار می کنم...شرمنده که نتونستم بیام و نظر بدم ....ادرس وبلاگ جدیدم رو می نوسیم با اومدنتون خوشحالم کنین....
عشق را خدا آفرید و آنگاه انسان از خداوند خواست که عاشق باشد
سلام دوستان شرمنده که من اپ نمی کنم ...چون من دارم رو یه وبلاگ جدید کار می کنم...شرمنده که نتونستم بیام و نظر بدم ....ادرس وبلاگ جدیدم رو می نوسیم با اومدنتون خوشحالم کنین....
بدرقه اوني که گفتم نرو گفت نميشه ديروز ديگه رفت واسه هميشه وقتي ميخواست بره منو صدا کرد واستاد و تو چشمهاي من نگاه کرد گفت: ميدوني خودت واسم عزيزي اين اشکها رو هم بهتره نريزي بايد برم سفر برام بهتره ولي کسي که مونده عاشقتره
برگرد بي تو بغض فضا وا نميشود يک شاخه عاطفه پيدا نميشود در صفحه دلم نوشتي صبور باش قلبم غبار داردومعنا نميشودبي تو شکست پنجره رو به اسمان غم در حريم ابي دل جا نمي شوددرياي تودر پناه نگاه شکسته است هر دل که مثل تو در نميشود
بون تو
در پايان مرگ شکوفه هاي نااميدي...................ذکر نام گلها سرود عاشقانه ها نيست
مي خواهي برگيري بگويي از دل اميدت...................جان دادن فريادي ز عاشقانه ها نيست
پرگيري بگريزي چرا چنين شدي شکستي...............گردبادب شرمساري بدان دلم دگر خزان نيست
با يادت دلشادم بدان که لحظه هاي عمرت...............با يادي دلشادي سري در اين کرانه ها نيست
زيبايم جانانم حيات من ز بودن توست.................خوشحالي شادابي بدان دگر مرا توان نيست
مي مردم جان کندم فقط به ياد تو عزيزم................روزهايي شبهايي چرا ز تو هيچ خبري نيست
چرا ز تو هيچ خبري نيست
***********************
يادت آمد که در آن زمزمه پائيزي
رو به من کردي و که چقدر نامردي
يادت آمد به من از قصد تو جامي دادي
رفتي و جام چه بود؟ خانه خرابم کردي
يادت آمد که به من گر چه جوابي دادي
که بيا آمدم و گر چه جوابم کردي
يادت آمد ز هواي خويش ناله اي مي کردي
آتشم مي زدي و جان بسرم مي کردي
يادت آمد که مرا پست ترين ميخواندي
جمع کردي تو جمان را و مرا مي راندي
يادت آمد که تو با من از خودت مي گفتي
گريه مي کردي و ما را در خودت مي کشتي
يادت آمد که دلت گر چه برايم سنگ بود
که چگونه با آن نگاهت آن دلم را گشتي
پس ديگر نمي توان زندگي کرد بايد گذشت بايد دلها را از کينه شست بايد خود را براي خود دوست داشت
زيرا اين زندگي زيبا نيست
****************
اي عزيز من ديوانه نيستم من نمي توانم از خود بگريزم
وقتي نمي توانم تو را ببينم ديگر اين چشم ها را براي خود نمي خواهم
گويي بين آدم ها نمي توانم زندگي کنم زيرا تو فرشته اي بودي در جهان
من ديوانه نيستم
هيچگاه تو را ديوانه نخواندم وقتي نمي توانم همراه تو بيايم بدان که نمي توانم
زيرا اين پاهايي براي حرکت ندارم پاهايم در پس دلتنگي هاي روزگار خود را فراموش کرد
پس تو خواهي رفت و من در پشت پرده هاي نااميدي سر به افق روشن روز دنبال تک ستاره اي مي گردم
که شايد باقي مانده باشد و نوري براي من بفرستد
عشق یعنی خواب دوباره ؛ عشق یعنی بهانه ای تازه
عشق یعنی شروعی دوباره ؛ عشق یعنی هوایی تازه
عشق یعنی غفلتی سهمگین ؛ عشق یعنی تولدی دروغین
عشق یعنی رفتن از خیال ؛ عشق یعنی پیوستن به گلها
عشق یعنی رویاهایی ناتمام ؛ عشق یعنی نامه ای بی خط
عشق یعنی خط به خط زندگی ؛ عشق یعنی دردسری تازه
عشق یعنی اضطرابی زیبا ؛ عشق یعنی امواج خروشان
عشق یعنی تو را یافتن
عشق یعنی فقط از تو گفتن
قرار
دیدم آن چشم سیاهت دیدم آن صبر و قرارت
که گرفته در دل من آن همه مهر و وفایت
تو کجایی یار خوبم رفته ای مانده جوابت
گفته بودی بر میگردی پس کجا رفت آن قرارت
دل برایت غم می شد دل کجاست؟رفته ز یادت
پس خداحافظ ، خداحافظ چون جدا کردی تو راهت
خداحافظ ای عشق من ، خداحافظ ای محبوبم، تو را به خدا می سپارم
برای همیشه
به دنبال چیزی می روم ، به دنبال وسعت بی انتها ، به دنبال تنهایی ، به دنبال شب همچنان میروم تا شاید بین صدها ستاره ستاره ام را بیابم ، تا شاید بین هزاران ساحل دریایم را بیابم ، تا با آن بتوانم اقیانوس ها را بپیمایم ، ای کاش که حقایق همیشه زنده بودند و رهگذر از خود به خود می رسید و تنها نبود . تنهایی رهگذر چهره ای است بر روی خاطرات ، چهره ای است بر روی اشک های سرد و یخ بسته ، چهره ای ات بر حسرت دیدار ، پس رهگذر همچنان آواز می خواند نه از روی حسرت دیدار بلکه از روی فراق دیدار
آسمان هست من هستم مثل يک پرستوي مهاجر با حسي غريب اما نه براي تو و نه براي هيچکس در کنار اين مردم شايد حضور صدايي نتواند نگاههايي چنين سنگين را جا به جا کند شايد براي باور وجودم اثباتي لازم باشد اما من وجود دارم براي تنهايي ديوارهاي اتاق براي انتظار قلبهاي بدون عکس براي ترک خوردگي روح باغچه من هستم با قلبي شکسته اما در حال تپيدن جدا از همه بودنها همانطور که آسمان هست


نمي گم عاشقتم چون عاشقا به هم نميرسند نمي گم دوست دارم شايد بگي همه همينو مي گند نمي گم مي خوامت مي ترسم بگي نه ولي اينو مي خوام بگم که بي تو مي ميرم

وقتی تو آمدی پاییز دلم بهار شد ، کویر دلم گلستان شد.
وقتی تو آمدی قلب شکسته ام پر از عشق شد ،
زندگی ام پر از طراوت و تازگی شد تو مانند بارانی بر روی من باریدی
و تن خسته و غم زده مرا پر از طراوت عشق کردی
تو مانند گلی در باغچه قلبم روییدی و قلب سوخته مرا گلستان عاشقی کردی
تو مانند مهتابی بر آسمان دلم تابیدی و دل تاریک مرا پر از نور عشق خودت کردی
تو با گرمای وجودت زمستان سرد دلم را گرم گرم کردی
وقتی تو آمدی احساس میکردم دنیا مال من است چون تو دنیای منی
وقتی تو آمدی خوشبختی را با تمام وجود حس میکردم چون
تو همان امید زندگی منیتو که آمدی مرغ عشقی که در باغ
دلم نشسته بود آواز عاشقانه اش را شروع به
خواندن کرد … تو که آمدی گذشته های تلخم
همه از صحنه قلبم سوخت و از بین رفت.
تو که آمدی تمام خاطرات گذشته از دفتر دلم سوزاندم ،
و همه را از صندقچه قلبم بیرون ریختم و از یادم بردم!
تو که آمدی عاشقی برایم پر معنا تر از گذشته شد ،
کلام دوست داشتن مقدس تر از همیشه شد ، و
داستان لیلی و مجنون برایم واقعی تر از قبل شد!
تو که آمدی تنهایی به عزا نشست ، غم سفر کرد و
قلبم به استقبال عشق رفتوقتی تو آمدی ساحل دریای دلم پر از مروارید
و صدف شد ، و دیگر در کنار ساحل تنها نبودم تو نیز با من بودی
تو که آمدی شبهای شهر ستاره باران شد ، دروازه شهر گلباران شد !
تو مانند یک نوای عاشقانه در قلبم نشستی و
قلب مرا با آن نوای آرامت پر از محبت کردی
تو مانند پرنده ای در دلم نشستی و با پروازت در آسمان دلم ،
به من غرور پرواز به دشت عشق بخشیدی
تو مانند یک خاطره شیرین در دفتر عشقم می مانی و خواهی ماند !
دفتر عشق را همراه با کلام مقدس تو و با تمام خاطرات
شیرینی که با هم داشتیم در صندقچه قلبم میگذارم
و کلیدش را به دست حق میسپارم

گفتم که دوستت دارم ، گفتی که باور نداری
گفتم این کلمه را از حفظ نمی گویم از ته دلم می گویم ،
گفتی دلم را نیز باور نداری!سکوت تلخی کردم و از ته دلم آه کشیدم.
مدتی سکوت با چشمانی خیس……
گونه ام خیس شد و قلبم شکسته !
گفتی که تو قلبم را شکستی ، گفتم که قلبت شکسته نشد ،
بلکه احساست درهم شکست،گفتی سکوت کن میخواهم گریه کنم ،
من نیز سکوت کردم و با گریه تو نا آرام شدم و اشک ریختم!
گفتی بی خیالی از اشکهایم ،چیزی نگفتم ، و باز سکوت و یک آه تلخ!
گفتی کاش که عاشق نمی شدم گفتم عاشقی همه این دردها را دارد .
گفتی خسته شدی از همه کس ، گفتم که صبور باش عزیزم من با تو می مانم.
گفتی خیلی تنهایی ، گفتم کسی که عاشق است
تنهایی را نمی شناسد و باز گفتی تنهایی ،
گفتم کسی که عاشق است قلب یارش باید همان تنهایی او باشد!
گفتی که این حرفایت تکراری است ، گفتم به جز تکرارش راهی نیست!
گفتی که آغوشم را میخواهی ، گفتم که منتظر بمان عزیزم!
گفتی که شانه هایم را میخواهی ، دلم به درد آمد از دوری ات و به غم نشستم!
گفتی که تو از حرفهایم پریشانی ، گفتم حرفی نیست
و حرفهایت شکنجه ای بیش نیست!
گفتی که لبخندی بزن ، گفتم که حس لبخند نیست
گفتم با اینکه این کلمه تکراری است و
با اینکه باور نداری باز میگویم که دوستت دارم چیزی نگفتی و سکوت کردی !
گفتم که دوستت دارم ، دوستت دارم و دوستت دارم
و اشک از چشمانم سرازیر شد!
و باز چیزی نگفتی و به جای سکوت اینبار
تو نیز مانند من اشک ریختی و با بغض و
با صدای آهسته گفتی که من نیز تو را دوست می دارم عزیزم،
لبخند تلخی بر لبانم نشست و باز چشمان خیسم خیستر شد

رفتــــــی؟ امــــــــا...!
رفتی؟ با خاطراتت؟ با محبتهای دلت؟ با چشمان خیس؟
رفتی اما خیلی زود رفتی . بدون خداحافظی ، بدون یه کلام حرف ناگفته!
می دانستم می روی اما نه به این زودی!
خاطراتت تا ابد در قلبم نگه خواهم داشت مطمئن باش!
خاطره هایی که با هم بودیم مثل لیلی و مجنون.
خاطره هایی که با هم درد و دل می کردیم مثل عاشق و معشوق.
خاطره هایی که با هم اشک می ریختیم مثل ابر پریشون.
تمام خاطرات با هم بودنمان در قلبت از یاد بردی؟
افسوس که گذشت…هرچه خاطره خوب بود گذشت…
تنها خاطره های تلخ از با هم بودنمان برجا مانده است.
با رفتنت همه چیز سوخت…خاطره ، محبت ، عشق. دیگر امیدی به زندگی نیست.
آروزهایم همه تبدیل به رویا شدند. همه تبدیل به خواب بیدارنشدنی شدند. رفتی
بدون یادگاری. بدون خداحافظی. بدون یک کلام حرف عاشقی!
مثل یک پرستو رفتی ، پرستویی که یک لحظه سفر میکند ، سفر به شهر خوشبختی
میکند. می دانم خوشبختی و رنگش را در لحظه هایی که با هم بودیم ندیدی! حالا
سفر کن به همان شهر خوشبختی ها !
من هم در همین شهر غریب و نا آشنا و بی محبت خواهم ماند.
خوشبختی را در چهره ات می بینم . اما چهره من دیگر رنگ خوشبختی را نخواهد دید
و دیگر قلب من به غصه و درد عادت خواهد کرد

در این غروب پر از دلتنگی در حالی که خورشید آسمان
در پشت کوه ها به خواب می رود و آسمان آبی سرخ و
دلگرفته می شود دلم هوایت را کرده است عزیزم.
در این خلوت عاشقانه ، در حالی که چشمانم از دلتنگی خیس خیس است
و دستانم محتاج دستان تو هست و آرزوی شانه های مهربانت
را میکنم دلم هوایت را کرده است عزیزم.....
در این سکوت تلخ ، در حالی که حتی صدای نفسهایم را نمی شنوم ،
و در حالی که آرزوی آغوش گرمت را دارم ،
دلم هوایت را کرده است عزیزم...در این لحظه های
سرد و نفسگیر ، در این لحظه هایی که تنهایی سر به سر قلب پر
از درد من میگذارد و در حالی بغض غریبی در گلویم نشسته است ،
دلم هوایت را کرده است عزیزم...
در این سرزمینی که هر کس یاری دارد و هر کس یاوری ،
در این ثانیه های کند و بی پایان و در حالی که من تنهایی
در گوشه ای نشسته ام و سرم را بر روی پاهای خودم
گذاشته ام ، دلم هوایت را کرده است عزیزم....
در این شب بی ستاره ، در این شبی که مهتاب به خواب رفته است
و آسمان وجودم تاریک تاریک است ، دلم هوایت را کرده است عزیزم...
در این دنیای بزرگ و در این سرزمین بی محبت در حالی که
پاهایم خسته از رفتن است و گونه ام خیس از اشک ریختن و
پیش خود نام تو را زمزمه میکنم ، و آرزوی تو را
دارم دلم هوایت را کرده است عزیزم...
دلم هوایت را کرده است عزیزم. دلم هوای تو را کرده است...
کاش بودی ، و کاش دلم را به حال و هوای دیگری می بردی...
به حال و هوای عاشقانه ... به حالی که شاد باشم چونکه در کنار تو هستم ،
اشک شوق بریزم چونکه در آغوشمی ، و لبخند بزنم چون که تو مال منی....
عزیزم بیا و با حضورت در کنارم حال و هوای دلم را دگرگون کن...
بیا تا تنهایی جای خالی ات را با حضور دوباره اش پر نکرده است
بیا با من باش عزیزم ، بیا که دلم هوایت را کرده است عزیزم...
بیا تا با آرامش زندگی خود را ادامه دهم

آرزو دارم دستی در دستانم بود و مرا نوازش میکرد
ای کاش آن دست ، دستان مهربان تو بود!
آرزوی آغوش گرمی را دارم که مرا در آغوش خود بگیرد
و در آغوشش با من با صدای آهسته درد دل کند
و ای کاش آن آغوش ، آغوش گرم تو بود!
آرزوی یک بوسه را دارم ،
بوسه ای از سوی یک لب سرخ ،
از سوی کسی که زندگی
من است و با تمام وجود دوستش دارم ،
کاش و ای کاش آن بوسه از سوی تو بود.
آرزوی پرواز را دارم ، پرواز از این سرزمین بی محبت ،
میخواهم سفر کنم ، سفر به سوی سرزمین خوشبختی ها
و کاش همسفری بود و آن همسفر من تو بودی!
آروزی شنیدن صدای نفسهایت را دارم ،
کاش فاصله ای نبود و کاش ما در کنار هم
بودیم تا صدای نفسهای گرمت را احساس کنم ،
کاش مرزی نبود بین ما و ای کاش اگر
هم مرزی بود آن مرز تو بودی!
آرزو دارم دست درون موهایت کنم و
برایت در یک شب عاشقانه آواز لالایی را بخوانم ،
کاش همبستری بود و آن همبستر من تو بودی!
آرزو دارم حتی از دوردست ها نیز چهره ات را ببینم ، اما !
ای یار بعد از سفر کردنت همه چیز برایم یک رویا شده است
و دیدنت برایم یک آرزوی بزرگ !
ای یار مرا در این سرزمین سوت و کور و بی مهر آرزو به دل نشاندی.
تو مرا تنها گذاشتی و خودت نیز با تنهایی خودت سوختی و ساختی !
آرزو دارم دوباره بیایی و تمام آرزوهایم را زنده کنی عزیزم!
آرزو دارم دستانت را در دست بگیرم ،
و تو را در آغوش خود بگیرم و بر لبانت بوسه
بزنم و بگویم که خیلی دوستت دارم عزیزم ،
و ای کاش ای آرزوی من آن آرزوهای من
همه تو بودی تا دیگر نه آرزویی داشتم
و نه دیگر رویایی را در سر داشتم

هر شب دلم میگیرد ، هر شب جای خالی مهتاب را در آسمان میبینم
و دلم میگیرد!هر شب چشمانم از اشک ریختن خیس خیس است
هرشب وقتی که به یاد شبهای گذشته می افتم دلم به درد می آید
به یاد آن شبهایی که در زیر نور مهتاب درد دل می کردیم!
هر شب شمعی را میبینم که در گوشه دلم خاموش مانده است!
به یاد شبهایی که شمع دلم از نور عشق شعله ور بود!
هر شب خواب از چشمانم فراری است و اگر نیز با صدای آواز
جغد شبانه به خواب روم خواب با هم بودنمان را می بینم و
از خواب بیدار می شوم!هر شب کاووس سفر را میبینم ،
کاووس رفتنت را میبینم و گونه ام خیس می شود!
هر شب دستانم را به سوی آسمان بلند میکنم و
آرزوی تو را از خدای خویش میکنم!هر شب برایم همان
نیمه شب عشق است و تکرارش برایم یک آرزوی بزرگ است!
هر شب صدای تو در گوشم بیداد میکند ،
هر شب درد دلهایت در ذهنم غوغا میکند!کاش هر شبم برایم
همان شب آرزوها بود اما افسوس که هر شبم برایم همان شب
یلدای چشمانم است!شبی که اشک از چشمانم مثل سیل جاری می شود
، همان شبی که دستانم آرزوی گرفتن دستانت را دارند و شانه هایم
التماس شانه های مهربان تو را میکنند!
بعد از رفتنت هر شبم شب یلدای چشمانم است !
هر شب با دیدن عکس تو به خواب می روم ،
عکسی که تا صبح در آغوشم است ، عکسی که خیس خیس است و
خیسی آن به خاطر اشکهایم است!
هر شب بدون تو برایم تکراری است ، برایم عذاب است !
لحظه ها و ثانیه هاش کند میگذرد ، و ساعت اتاقم خواب خواب است!
کاش شبی فرا رسد که تو در کنارم باشی و
آن شب بهترین لحظه زندگی ام خواهد بود!
کاش زمان دلتنگی ام تو در کنارم باشی تا سرم
را بر روی شانه هایت بگذارم و گریه کنم
کاش آسمان میدانست درد من چیست !
کاش میدانست نیاز من چیست!
کاش میدانست به یک قطره باران نیز قانعم....
کاش آسمان میدانست درد منی که همان کویر خشک و بی جانم چیست!
دلم مثل کویر از محبت و عشق خشک و بی جان است ،
عاشقم ولی ، یک عاشق تنها!
یک عاشق بی کس ! عاشقی که معشوقش در کنارش نیست....
کاش دریا میدانست کویر چیست!
راز درون دریا رویایی است محال برای همان کویر تنها!
دلم مثل کویر آرزوی دیدن دریا را دارد
اما دریایی نیست تنها یک خواب است و بس!
کاش باران میدانست معنی انتظار چیست ....
منی که همان کویر تشنه و بی جانم سالهاست که انتظار یک قطره باران
را میکشم اما افسوس که این انتظار بیهوده است....
و ای کاش آسمان میدانست درد دل این کویر خسته و تشنه چیست

یک کلام عاشقم ولی یک عمر اسیر ...
اسیری در یک قلب سرخ ...
آری من همان مجنون قصه هایم و
یک عمر به دنبال لیلی چشم به راهم..
لحظه های سخت را پشت سر میگذارم و 
به عشق لیلایم از هفت آسمان خواهم گذشت ...
در جاده ها ، از سختی ها میگذرم تا به مقصدم
که همان خانه لیلایم است برسم...
آری عاشقم ، یک عاشق چشم به راه ، عاشقی
که مدتهاست در غم انتظار نشسته است ..
در آتش فاصله ها سوخته است ،در گلدان طاغچه تنهایی ها شکسته است
و همانی که تمام درهای دلتنگی ها بر روی او بسته است...
آری من همانم که به او میگویند دیوانه .... به او میگویند آواره....
من همانم که لحظه هایم را به یاد عشقم سپری میکنم ...
با یاد او اشک میریزم و در کوچه دلتنگی ها نام مقدس او را فریاد میزنم...
. فریاد میزنم تا تمام پنجره های خاموش
با فریاد من روشن شوند و بگویند این دیوانه کیست؟
آری این دیوانه همان هست که جایش در قصه ها بوده ...
همانی است که نامش در این دنیا مانده و یادش
همیشه و همیشه یک عاقل را نیز مجنون میکند...
آری من همان عاشقم ، یک عاشق دلشکسته ....

بدون تو هرگز!
این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!
این عشق تو سرپناه آخر من است ،
و این دوست داشتنت ، تنها امید بودن من است...
بدون تو حرفی برای گفتن نیست
به جز یک کلام : آن هم کلام آخر : خدانگهدار زندگی!
بدون تو جایی برای ماندن نیست و
هیچ راهی برای زنده بودن نیست....
چشم به راه تو میباشم در این جاده زندگی ،
با پاهای خسته و دلی پر از امید!
وقتی غروب می شود و تو نمی آیی
دلم پر از خون می شود و چشمهایم پر از اشک...
باز به انتظار طلوع و آمدنت مینشینم ،
دلم میخواهد آن لحظه همچو خورشید در آسمان قلبم
طلوع کنیای وای از فردا... و وای از آن روزی
که آسمان ابری و دلگرفته باشد
آن زمان خورشیدی در آسمان نیست ،
و باز باید به انتظارت نشست
نشست و گریست با همان دل پر از خون ،
با آن پاهای خسته و قلبی شکسته....
این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز!
این عشق تو سر پناه آخر من است و
این غروب آغاز دلتنگی های من است ....
بدون تو جایی نیست برای ماندن ،
بدون تو باید سفر به آن سوی دنیا کرد....
آری این کلام حرف آخر من است : بدون تو هرگز
راز درون چشمهایم
مثل غروب ، بک غروب دلگیر یک غروب نفسگیر دلم گرفته است...
دلم از همه چیز و از همه کس گرفته است.....
مثل دیوانه ها ، مثل یک دیوانه تنها و
بی کس درد دل های دلم را با دلم در میان میگذارم...
دلی که خود پر از درد است ، دلی که درون آن پوچ
و خالی هست می شنود دردهایش را!
درد هایش را می شنود تا شاید دوایی را برای آن بیابد...
دلم گرفته است مثل لحظه پر پر شدن شاخه ای از یک گل سرخ...
مثل لحظه رفتن مهتاب در پشت ابرهای سیاه دلم گرفته است ...
احساس تنهایی در من بیشتر شده است و
تنهایی جای خالی دلم را با حضورش پر کرده است...
دستانم را با دستان سردش گرفته است ،
و مرا در آغوش بی مهر خود برده است...
لحظه ای که دلتنگ می شوم دلم میگیرد
وآن لحظه که دلم میگیرد احساس تنهایی میکنم...
کاش دلتنگ نمی شدم و ای کاش درد تنهایی مرا خرد نمی کرد...
چه لحظه های غریبی است.... نفسگیر ، بی عاطفه و سرد...
چشمانی خسته ، دلی شکسته ، ای وای باز این دل به غم نشسته...
آن زمان بود که دوای درد خود را یافتم....
دوای تمام غم ها ، غصه ها ، و تنهایی ام!
یک قطره اشک ، دو قطره اشک ، سه قطره اشک ،
گونه ای خیس ، و صدای نفسگیر گریه هایم
و در پایان آرام آرام و خالی خالی شدم از غم ها و غصه ها!
آری آرام شدم.... خالی شدم.... و بغض دیرنه ام شکسته شد....
کاش از همان اول می دانستم دوای درد من درون چشمهایم هست.....
-------------------------
امیدوارم که از این متنم هم خوشتون اومده باشه دوستان عزیزم
یه جمله هست که همیشه میگم..دوست دارم برای شما هم بگم :
یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
دیگر این دل آن دلی نیست که در
آرزوی یک یار با وفا باشد ،
این دل از بی وفایی خود نیز بی وفا شده است....
دیگر این دل آن دلی نیست که در
انتظار یک همزبان و همیار باشد ،
این دل از تنهایی خرد خرد شده است....
دیگر این دل آن دلی نیست که کسی را دوست داشته باشد ،
این دل از شکست و بی محبتی بی احساس شده است....
دیگر این دل آن دلی نیست که در تب و
تاب یک لحظه عاشق شدن باشد
، بی قرار باشد ، چشم انتظار باشد ،
این دل از انتظار خسته شده است....
دیگر این دل آن دل سرخ و با احساس نیست ،
این دل احساساتش همه سوخته شده است....
دیگر این دل آن دل پر غرور نیست ،
این دل غرورش شکسته شده است....
دیگر این دل هیچ همدل و عشقی را ندارد ،
آری این دل اینک تنهای تنها شده است...
داستان عشق و د يوانگی
زمانهای قديم وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهی ها دور هم
جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت : بياييد بازی کنيمٍ ، مثل قايم باشک
ديوانگی ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم
چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد همه قبول کردند.
ديوانگی چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!
يک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جايی بودند تا قايم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگی همچنان می شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود.
تعجبی هم ندارد قايم کردن عشق خيلی سخت است.
ديوانگی داشت به عدد 100 نزديک می شد
که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست
ديوانگی فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام
همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبری نبود.
ديوانگی ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن
سوی گل رز مخفی شده است.
ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهای رز
فرو کرد .
صدای ناله ای بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين
انگشتانش خون می ريخت.
شاخه ی درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگی که خیلی ترسیده بود با شرمندگی گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتونی کاری بکنی ، فقط ازت خواهش می کنم
از اين به بعد يارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک
می کشند!


بخدا دیگه نمی تونم
به کی بگم دوریت خواب شبهامو برده
------------------------------------------
دلم گرفت ای همنفس تنم شکست تو این قفس
توی این غبار تو این سکوت
چی بیصدا نفس نفس
از این نامهربونیها دارم از غصه می میرم
رفیق روز تنهایی یه روز دستاتو می گیرم
تو این شب گریه می تونی پناه هق هقم باشم
تو ای همزاد همخونه چی میشه عاشقم باشی
دوباره من دوباره تو دوباره عشق دوباره ما
دو همنفس دو همزبون دو همسفر دو همصدا
تو ای پایین تنهایی پناه آخر من باش
تو این شب مرگی پاییز بهار باور من باش
بذار با مشرق چشمات شبم روشنترین باشه
میخوام آینه خونه با چشمات همنشین باشه
دلم گرفت ای همنفس تنم شکست تو این قفس

گریه نکن به حال من تنها امید زندگی
با گریه هات بهم نگو هر چی می خوای بهم بگی
فریاد بزن اسم منو اگر چه می لرزه صدات
بذار که با صدای تو یه لحظه آروم بگیرم
یه شب دیگه روشونه هات دست تو دستات بمیرم
بذار که عاشقت بشم زیر درخت کوچمون
یه بار دیگه نگات کنم از تو حیاط خونمون
می خوام تموم لحظه ها برام بشن یه خاطره
خاطره لحظه ای که بدرقه مسافره
تو هم ببین اشکامو در حال و هوای هر شبم
خیال تو کشته منو جونم رسیده به لبم
به جزخیال رفتنت برام چی باشه یادگار
تو سرنوشت من تو هم برام نموندی یادگار
عذاب این جدا شدن بدجوری زنجیره منه
شبها خیال رفتنت بغض گلومو می شکنه
کاش بدونی بدون تو میلی به موندن ندارم
گرچه فقط با گفته هام اشک تو رو در می آرم
رفتن تو یه حادثه اس تو یاد خونه موندنی
شعرهای من به عشق تو خوندنی سوزوندنی
اگر تمام آرزوم همیشه داشتن تو بود
کنار تو بودن من مبادا قسمتم نبود
برو که با دیدن تو لحظه به لحظه می شکنم
سفر سلامت عشق من بازم بیا به دیدنم
وقتی راه رفتن آموختی دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را... راه رفتن بیاموز
زیرا راه هایی که می روی جزئی از تو می شود و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو
اضافه می کند دویدن بیاموز چون هر چیزی را که بخواهی دور است و هر قدر که زود باشی
دیر .و پرواز را یاد بگیر نه برای این که از زمین جدا باشی برای اینکه به اندازه
فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک
درخت.آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت
....
راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری و دوبدن بیاموز زیرا
چه بهتر که از خودت تا خدا گام برداری و پرواز را یاد بگیر زیرا باید روزی از خودت
تا خدا پرواز کنی........
17 دیوانگی
گناه عاشقی چیست، ای مردم؟
چه کسی عاشق نشد،او کیست مردم؟
چرا دیوانه خوانید عاشقان را؟
صلاح و مصلحت در این نیست مردم!
32 ...چهارشنبه، 27 اردیبهشتماه 1385
آدم ها هر چقدر بالا تر می روند ،
ریزبین تر می شوند .

درد عشق
باز هم غروب از راه رسیده و من دوباره دلم برای خدایم تنگ می شود . به زیر سقف آبی
آسمان قدم می گذارم و از اعماق وجودم با تمنا خدایم را صدا می زنم. بادی خنک می وزد
. آری خدایم با وزش بادی ندایم را پاسخ گفت . و به من گفت که صدایت را شنیده ام ای
بنده ی پر نیاز من ! باران اشک بر گونه هایم جاری شد و حس آرامشی آبی رنگ سراپای
هستی ام را از نو نقاشی کرد.آری! احساس کردم که به اندازه ی تمامی عمرم با خدایم
حرف های نا گفتنی دارم . دریچه ی آسمانی قلبم را به سوی اوج به سوی خدای مهربانم
گشودم و همه ی حرفها را در میان بقچه ی کوچک سجاده ام جای دادم و تقدیم خدایم کردم.
ستاره ای در آن دوردست درخشید و خدایم به من لبخند زد.شوق رسیدن به او زیرکانه
آرامشم را دزدید و من خیره به آن ستاره گریستم و پریشان حال و بیقرار وصال خدایم را
طلب کردم. دستان پر نیازم را به سوی آسمان این بیکران هستی بالا بردم و با دانه
دانه اشکهای ریز انتظار نجوای دلم را زمزمه کردم . نگاهم را به آسمان دوخته بودم تا
کبوتری از اوج رسد و من بر با لهای سپیدش بنشینم و به سوی خدایم پرواز کنم . ناگهان
باران شروع به باریدن کرد و نوری سبز در دستانم جای گرفت . قاصدکی از میان آن نور
بیرون آمد و پیغامی از خدایم برایم آورده بود: " ای بنده ی من ! من همیشه و در هر
لحظه در قلب تو و با تو ام. پس از من دور نشو . تا رسیدن زمان پروازت آسمانی بمان.
من تو را تنها نخواهم گذاشت و وقتی صدایم زدی کمکت خواهم کرد . آری! " ناگهان به
خودم آمدم و دیگر آن قاصدک و آن نور سبز بی انتها در میان دستانم نبود. تنها گل
یاسی در باغچه ی دستانم روییده بود . و من از عطر آن که بوی خدایم را می داد از خود
بی خود شدم. آرامش دوباره نبض وجودم شد و با ذکر اسم خدایم آن تکیه گاه همیشگی تا
آن سوی آسمان پرواز کردم. و آن گل یاس هنوز هم میان دشت سجاده ام می درخشد و به من
لبخند می زند! همچون خدایم! که تنها آرامش ناب تا ابد خدای من است!آری !
بیا تا برایت بگویم
چه می کشد آنکه غریب است در ازدحام آشنا .........
در ازدحام بي کسي
فرياد زنم خدايا
جانم بر لب آمد
از اينهمه ملامت
اما ................................
سکوت من دوباره
در ازدحام بي کسي
باشد حديث ديگري.
یک دل تنهاسه شنبه، 9 خردادماه 1385
دیگر این دل آن دلی نیست که در
آرزوی یک یار با وفا باشد ،
این دل از بی وفایی خود نیز بی وفا شده است....
دیگر این دل آن دلی نیست که در
انتظار یک همزبان و همیار باشد ،
این دل از تنهایی خرد خرد شده است....
دیگر این دل آن دلی نیست که کسی را دوست داشته باشد ،
این دل از شکست و بی محبتی بی احساس شده است....
دیگر این دل آن دلی نیست که در تب و
تاب یک لحظه عاشق شدن باشد
، بی قرار باشد ، چشم انتظار باشد ،
این دل از انتظار خسته شده است....
دیگر این دل آن دل سرخ و با احساس نیست ،
این دل احساساتش همه سوخته شده است....
دیگر این دل آن دل پر غرور نیست ،
این دل غرورش شکسته شده است....
دیگر این دل هیچ همدل و عشقی را ندارد ،
آری این دل اینک تنهای تنها شده است....
